|
سلام بر دوستان خشخیل خودم.سر تیترو دیدین چقد دلم براتون تنگیده بود ولییییییییییییییییییییییییییییی بگما یک خبر های جدیدی دارم که به دلایلی نمیتونم الان بازگوش کنم ولی اگه در اینده بگم میترکونه من نمیتونم تو این مدارس قانون جدید مد شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟توروخدا اگه شماها خبر دارید بم بگید ؟؟شما کجای دنیا دیدید که تو مدرسه به کیریپس موی سر بچه ها گیر بدن؟!!!! من برم شب خوش بای
سلام سلامممممممم من بعد چندین ماه طولانی برگشتم دلم میخواد دویاره با دوستام (فاطمه و زهرا)با هم باشیم میدونید که ما تو خانواده به سه تفنگدار معروفیم من برم زنگمون خورد باز میام نظراتونو زیاد کنید بوس بای
سلام سلام .ببخشید این چند وقت اپ نکردم خیلی سرم شلوغ بود .ولی حرف زیاد دارم . اول عید که منزل بودیم روز دوم هم راهی قم شدیم .و جمع سه نفره ی خودمونو اغاز کردیم(این جمع سه نفره زهرا دختر خالم و فاطمه که نوه ی عمه ی مامانمه ولی خیلی باهاش جوریم)خلاصه این چند روز همش خونه ی مادر بزرگخ من بودیم خیلی خوب بود روز دوم رفتیم کافی شاپ...باورتون میشه؟؟؟؟ماماناموئن اجازه دادن .البته با پدر بنده که مارو رسوند و خودش تو خیابونا دور زد تا مابیایم .وارد اون جا که شدیم همه دونفری بودن و ما سه تا دختر واییییییییی خندمون گرفته بود عجیب فرداش تولد فاطمه بود یعنی۳ فروردین من و زهرا کلی نقشه کشیدیم و سکرت حرف زدیم ولی انگار فاطمه فهمیده بود البته با ضایع بازی های همه .خلاصه فردا به بهانه ی رفتن خونه ی خالم من و زهرا دوتایی صیح رفتیم که کیک و کادو بگیریم .که اونم فهمید فاطمه ولی به روی خودش نیاورد عصرش میخواستیم بریم شمال من و بابا و مامان و زهرا و فاطمه ۰البته اجازه ی زهرا و فاطمه رو گرفتیم که با ما بیان)ولی انقدر ترافیک بود که گفتن نریم .انقدر غصه خوردیم!! امروز این جا بارون اومد انقدر قشنگ بود که ادم دوست داشت تا اخر زیرش بمونه... خداییش خیلی حس خوبی داره ها .به نظر من چون اسمون یه جورایی داره گریه میکنه اگه تو هم با هاش زیر بارون همدرد بشی خیای خوشحال میشه . من باید برم. یا علی بای
سلام سلام من اومدم ولی چشمتون روز بد نبینه امتحان زبان انگلیسی داشتیم خیر سرمون این معلمه هم که با ما لج..... اخه خیلی سر کلاسش ادا مدا در میارین البته من نه ها.... خودش تقصیر داره خلاصه این چند روز هم همش داشت برف میود ۲ رو زتعطیل شدیم یعنی دیروز با امروز .انقدر خوب بود.رفتیم با داداشم اینا کلی تو کوه برف بازی کردیم من دیگه برم ددوستان گل.قراره بریم خرید با مامانم .بوس بوس . بای
سلام خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واسه امتحانام خیلی دعا کنید سختن من باید برم دوستای گلم . فعلا بای
سلام بر برو بچ خودمون.....خیلی کوچ بازاری شد میدونم ... صبح که تا ۱ مدرسه بودم .بعد میخوابیدم تا ۵ و نیم ال ۶ از ساعت ۸ به بعد میشستم اهنگ گوش میکردم و صفا سیتی ساعت ۱۱ و نیم به بعد هم که این داداشم گیر میداد میگفت بیا خونه ی ما شب تنهایی خطر ناکه وایییییییییی پدرمو دراوردش هی زنگ میزد هی میگفتم بابا دارم میام ولی گوش نمیکرد که . اون جا هم میرفتم شام می خوردم ..................اهان اینو بگم من واسه اولین بار تو عمرم غذا درست کردم من دیگه باید برم فردا ازمون گاج دارم باید درس بخونم . یا علی فعلا بای
سلامممممممممم این سر فصلی که نوشتم حال کردین؟ اخه فردا عید غدیره و منم که سید هستم و یه جورایی روز منه دیگه!!!!!!!(چقدر از خود مچکر) خلاصه زود باشین بیاین تبریک بگین البته بگما عیدیتون پیش من محفوظه نگران نباشین. چند وقت پیش گفتم که عروسه دختر داییم بود وایییییییییییی انقدر مزه داد که نگین دنبال عروس رفتنمون خیلی باحال بود من تو ماشین برادر داماد نشسته بودم با داداشم و زنداداشم هی میرفتیم جلوی دامادو ماشینای دیگه رو میگرفتین خلاصه این برادر داماد تو هیابونی که عرضش خیلی کم بود انگاری که میدون باشه هی دور میزد و ما از ترس میمردیم. ولی خیلی خوب بود و زود گذشت ایشالا عروسی هایدیگه.... فردا انقدر کار داریم و مهمون داریم که نگو و نپرس دکوراسیون کل خونه رو تغییر دادیم اخه مهمونا زیادن و جا کم.کل مبلارو برداشتیم خونه شده عین مسجد یا علی. بای
سلام دوستان خوب حال شما خوبه؟ بعد سه هفته پشت سر هم امتحان دادن بلاخره میخوایم ۳ روز خوش بگذرونیم...۵ شنبه عروسی دختر داییمه واییییییی چه حالی بده . یه سخن گران بها از خواهران مدرسه ای.امروز مدرسمون واسه روز عرفه برنامه داشت و افطاری میداد .از ساعت ۲ و نیم اون جا بودیم تا ۷ ساعت ۷ شب هم با سه تا از دوستام (فرهناز "زهره"ساناز")اومدیم بیرون وایییییییی چقدر حال داد و خندیدیم توراه سیب زمینی خوردیم و من هم اومدم مغازه ی داداشم .خلاصه امروز روز خوبی بود . دیشب کلی فعالیت هنری کردم: از ساعت ۶ تا ۹ داشتم شعر و نثر میگفتم .بردم پیش معلم ارایه هامون گفت خیلی خوبه . از ساعت ۹ شب به بعد هم نشستم متن ادبی در مورد درختی در کویر نوشتم .اونم خیلی خوب شدم به قول دوستم خودمان خوشمان امد نمیدونم واقعا چه رشته ای برم .دیشب فکر میکردم که چون خیلی به داستان نوشتن علاقه دارم برم رشته ی ادبیات داستانی ولی داداشم میگه که اصلا نمیتونی کار کنی و بازار کارش خوب نیست.واقعا نمیدانم که چه بکنم(چه مودبانه و ادبی گفتم) الان باید برم .خیلی کار دارم .ببخشید که دیر دیر میام اپ میکنم .یا علی.
سلام سلام حال شما؟؟ جمعه ساعت ۳ حرکت کردیم ...ولی چه حرکتی چشمتون روز بد نبینه.... قطار درجه ی ۳ افتضاح.۱۹ ساعت تو راه بودیم .هم رفت هم بررگشت .تو قطار کلی زدیم و خوندیم و حال کردیم ساعت ۵ صبح نمیزاشتیم کسی بخوابه .رسیدیم اون جا ۹ صبح بود به خیال خودمون گفتیم الان میریم اون جا خستگی میگیریمو تو اتاقامون ولو میشیم .ولی..... یه سالن بزرگ گرفته بودم عین سر باز خونه با کلی تخت دونفره همه رو مثل چی.... فله ای ریختن اون جا .پدرمون در اومد ولی خو ش گذشت .همیشه خودمون میرفتیم بیرون خیلی حال میداد.یه بار منو دوستنم ساعت ۳ شب خواستیم از حرم برگردیم(اخه زایر سرامون نزدیک حرم بود تقریبا۹خلاصه همین که از حرم اومدیم بیرون وارد یه خیابون باریک شدیم روز بعد خودمون تنها تاکسی گرفتیم و بدون اجازه ی معلما بیخبر رفتیم الماس شرق!!!خلاصه داشتیم اون جا حال میکردیم و میخندیدیم که یه دفه ازقضا مدیرمونو دیدیم اونم یه کم دعوا کرد و بعد اروم شد و دوباره ما ول شدیم. او اوه شهره بازیش خیلی مزه داد. واسه اولین بار تو عمرم ترن هموایی سوار شدم .داشتم التماس میکردم که نگه داره موقع رفتن هم از ما جدا نمیشدن که هی دنبال ما می اومدن دیگه به التماس کردن افتاده بودیم .دیگه با چند تا عکس گرفتن ازشون راضیشون کردیم که برن. خلاصه تو قطار موقع برگشت انقدر خسته بودیم که بیشتر همشو خوابیدیم اینم از مشهد رفتن ما. نظرررررررررر فراموش نشه دوستای خوفم
سلام دوباره .من اومدم .ببخشیدا اخه دیروز تو مدرسه بودم نمیتونستم زیاد اپ کنم معلممون گیر میداد. خب تو این چند روزه یه عروسی داشتیم و یه تصادف.... واییییییییییییییییییییی اول برم سر جزییات تصادف .... با چهار تا از دوستانم داشتیم ار چهرراه در میشدی.البته بگما من ادم با مققراتی هستم چراغ قرمز بود ولی اخر چهارراه یهو سبز شد .من فقط فهمیدم چرخ سانتافه یه اون سنگینی از روی پام به کل رد شد. واییییییییییییییی یه دفه افتادم کنار خیابون منم که داشتم از پا درد میمردم .خلاصه یه ماشین گرفتن و منو اوردن خونه و از اون ور هم بیمارستان و عکسو.... واییییییییییی جای بدسش اینجاست که تو بیمارستان داشتم گریه میکردم و منتظر نوبت منشی دکتر بودیم خلاصه یه دفه دیدم منشی اومد بره یه طرف دیگه از رو پای منه بدبخت رد شد. نبودید ببینید که چه جیغی کشیدو. ـخانممممممممممممممممممممم مگه پای منو نمیبینی؟؟؟ ـ ای وای ببخشید این پای شما بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا بریم سر عروسی وایییییییییییییییییییییییی چه عروسی ای بود .حسابی خوش گذشتش.نصف مهمونا ایرانی بودن و نصف دیگه که خانواده یعروس بودن آلمانی.وای پدرمون درومد تا با اینا یه ذره انگلیسی حرف بزنیم .کلا خیلی با حال بود عروسی پسر خالم .کلی خندیدیم لا این مهمونای عروس. من دیگه برم . باید درس بخونم
|
About![]()
لحظه هایم بوی قحطی میدهد
Home
|