تبليغاتX
دختر ایرونی...

دختر ایرونی...

ای پرنده ی مهاجر "سفرت سلامت اما "به کجا می ری عزیزم "قفسه تموم دنیا

سلام بر دوستان خشخیل خودم.سر تیترو دیدین چقد دلم براتون تنگیده بوداین چند وقته نمیدونم چرا موضوع جالبی برای نوشتن پیدا نمیکنم شاید یه کم به علت بی تنوعی باشه همش امتحان همش کنکور

ولییییییییییییییییییییییییییییی بگما یک خبر های جدیدی دارم که به دلایلی نمیتونم الان بازگوش کنم ولی اگه در اینده بگم میترکونهپس منتظر باشید چون تا چند وقت دیگه با خبرای بسیااااااار جدید میام.

من نمیتونم تو این مدارس قانون جدید مد شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟توروخدا اگه شماها خبر دارید بم بگید ؟؟شما کجای دنیا دیدید که تو مدرسه به کیریپس موی سر بچه ها گیر بدن؟!!!!تو جلسه امتحان نشسته بودم یهو دیدم ناظممون عین چی..... اومد و مراقبمون شد ...به جای این که مراقب باشه بچه ها تقلب نکنن داشت به سرو وضع ما نگاه میکرد حالا خوبه من باحجاب و موقرن از همه لحاظ اگه تعریف از خود نباشه ظاهرم خوبه یک دفه  دیدم رفت سراغ بچه ها و نمیدونم گیر داد به چی من اومد طرف من و گفت لطفا کیریپستو دربیار از این به بعد البته لطفا نگفتا من خودم لطف کردم اضافه کردماینم از بدبختی ما تو مدرسه .به قول ذوست عزیزی (فاطمه خودمون)این نیز بگذرد......

من برم شب خوش

بای

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت0:57توسط رها | |

سلام سلامممممممم من بعد چندین ماه طولانی برگشتم نمیدوم چرا اصلا حال نوشتن و اومدن نداشتم الان مدرسم امتحان دادم اومدم بیرون دیگه رفتم پیش دانشگاهی با کلی درسو امتحانو بد بختیاین هم میگذره و خاطرش میمونه .امتحانای ترم اول امروز شروع شد الان جامعه  شناسی داشتیم خوب دادم داشتم مطالب قبلی رو میخوندم انقد دلم تنگ شد مخصوصا برای عید پارسال .

دلم میخواد دویاره با دوستام (فاطمه و زهرا)با هم باشیم میدونید که ما تو خانواده به سه تفنگدار معروفیم

من  برم زنگمون خورد

باز میام نظراتونو زیاد کنید بوس

بای

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت10:46توسط رها | |

سلام سلام .ببخشید این چند وقت اپ نکردم خیلی سرم شلوغ بود .ولی حرف زیاد دارم .

اول عید که منزل بودیم روز دوم هم راهی قم شدیم .و جمع سه نفره ی خودمونو اغاز کردیم(این جمع سه نفره زهرا دختر خالم و فاطمه که نوه ی عمه ی مامانمه ولی خیلی باهاش جوریم)خلاصه این چند روز همش خونه ی مادر بزرگخ من بودیم خیلی خوب بود روز دوم رفتیم کافی شاپ...باورتون میشه؟؟؟؟ماماناموئن اجازه دادن .البته با پدر بنده که مارو رسوند و خودش تو خیابونا دور زد تا مابیایم .وارد اون جا که شدیم همه دونفری بودن و ما سه تا دختر واییییییییی خندمون گرفته بود عجیبرفتیم نشستیم سر میز .به زهرا و فاطمه گفتم انقدر دوست دارم که با نامزدم بیایم این جا بعد مثل فیلم ها که تو کافی شاپ دعواشون میشه همه چی رو رو سر پسره بریزمدیگه ریسه رفته بودیم از خنده .خلاصه از اون طرف هم رفتیم خانه ی کتاب واسه خریدن کتاب انگاری جون تازه بهم ون داده بودن انقدر خوب بود میون اون همه کتاب باشی!من۴تا کتاب گرفتم یکی سانتاماریا ۰مهدی شجاعی)ارمیا(رضاامیر خوانی)و بعد از آن شب ۰مرجان شیر مهمدی)و یه کتاب از مسطفی مستور که و قتی رسیدم خونه دیدم نیست.انقدر غصه خوردم

فرداش تولد فاطمه بود یعنی۳ فروردین من و زهرا کلی نقشه کشیدیم و سکرت حرف زدیم ولی انگار فاطمه فهمیده بود البته با ضایع بازی های همه .خلاصه فردا به بهانه ی رفتن خونه ی خالم من و زهرا دوتایی صیح رفتیم که کیک و کادو بگیریم .که اونم فهمید فاطمه ولی به روی خودش نیاوردخلاصه دو تا تابلو ی بامزه با کیک و کارت پستال و گل واسش خریدیم .و اوردیم خونه ی داییم که بغل خونه ی مادر بزرگمه و به بقیه سپردیم که فاطمه رو بیارن.فاطمه اینا که اومدن کلی سوت و دست زدیم انقدر خوب بود.و بعدش همه بهش کادو دادن که پول بود بیشترش.اون روز هم گذشت و خاطره ی خوبی بود

عصرش میخواستیم بریم شمال من و بابا و مامان و زهرا و فاطمه ۰البته اجازه ی زهرا و فاطمه رو گرفتیم که با ما بیان)ولی انقدر ترافیک بود که گفتن نریم .انقدر غصه خوردیم!!روز ۷ هم برگشتیم تهران واسه عید دیدنی البته من با خاله هام که زهرا و فاطمه نبودن.

امروز این جا بارون اومد انقدر قشنگ بود که ادم دوست داشت تا اخر زیرش بمونه...

خداییش خیلی حس خوبی داره ها .به نظر من چون اسمون یه جورایی داره گریه میکنه اگه تو هم با هاش زیر بارون همدرد بشی خیای خوشحال میشه .

من باید برم.

یا علی

بای

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت20:31توسط رها | |

سلام سلام من اومدم چه طور مطورین؟؟؟؟من که خوبماین چند وقته یعنی ۲۰ روز امتحان داشتیم .من دیگه پدرم در اومدهمش در س خوندم و درس خوندم .

ولی چشمتون روز بد نبینه امتحان زبان انگلیسی داشتیم خیر سرمون این معلمه هم که با ما لج.....

اخه خیلی سر کلاسش ادا مدا در میارین البته من نه ها....

خودش تقصیر دارهخلاصه در س دادن هم بلد نیست فقط میاد سر کلاس تخته رو سیاه میکنه و میره .به جان خودم راست میگم.موقع امتحانا تقریبا کل کلاس رفتیم یه موسسه ی زبان تا درس بهمون یاد بده .انقدر خوب درس داد اون جا بود که فهمیدین این معلم ما هیچی نمیدونه .خلاصه با اعتماد به نفس تمام رفتیم سر جلسه  امتحان هین که سوال هارو دادمن دقیقا این روری شدم نه من نه کل بچه ها(نوشتن رو حال کردید؟؟؟؟؟؟؟!!!)۵ صفحه سوال داده بود ولی چه سوالایی به غیر از  سه چهار تا سوال هیچ کدوم از کتاب نبود من دیوونه شده بودم اصلا نمیدونستیم این کلمه ها چیه .گریم داشت در میومد .معلمه هم هی تو راهرو رژه میرفت و به صورت بی ریش ما نیشخند میزد!من دیگه میخواستم بزنم لهش کنم .با عصبانیت بعد از ۴۵ دقیقه از جام بلند شدم .با حرص برگمو گذاشتم رو میز و رفتم پشت سرمن هم بقیه اومدن .دیوونه داشتیم می شدیم .خیلی سخت بود .فکر کنم همه ی کلاس به جز چند نفر بیفتیمالبته  خداکنه به اون جا ها نرسه .

خلاصه این چند روز هم همش داشت برف میود ۲ رو زتعطیل شدیم یعنی دیروز با امروز .انقدر خوب بود.رفتیم با  داداشم اینا کلی تو کوه برف بازی کردیمیه پیکنیک هم برده بودیم با سوپ داغ انقدر مزه داد جای شما ها خالی...

من دیگه برم ددوستان گل.قراره بریم خرید با مامانم .بوس بوس .

بای

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت16:31توسط رها | |

سلام خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعا معذرت من امتحانام یه هفته هست که شروع شده و من اصلا نمیتونم درست و حسابی بیام سر نت.فردا امتحان روانشناسی دارم تا الان داشتم تست کار میکردم و بلاخره تونستم یه کوچولو بیام پیشتون .الان هم باید برم .

واسه امتحانام خیلی دعا کنید سختن

من باید برم دوستای گلم .

فعلا بای

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت23:43توسط رها | |

سلام بر برو بچ خودمون.....خیلی کوچ بازاری شد میدونم ...چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من خوفم .یه هفته ای خونه تنها بودم بابام رفته بود سفر زیارتی و مامانهم رفته بود شهرستان.واییییییییییییییییییییییییی چه مزه ای داد این یه هفتهSmileys همش دوست داشتم با دوچرخه برم بیرون ولی نمیدونم چرا نمیشد...خلاصه برنامه ی هفتگیه من به ابن ترتیب بود:

صبح که تا ۱ مدرسه بودم .بعد میخوابیدم تا ۵ و نیم ال ۶ تازه این ساعت رو هم میزاشتم که بیشتر از این نخوابمHairdoبعد هم که درس تا ۸ و نبم شب .

از ساعت ۸ به بعد میشستم اهنگ گوش میکردم و صفا سیتی

ساعت ۱۱ و نیم به بعد هم که این داداشم گیر میداد میگفت بیا خونه ی ما شب تنهایی خطر ناکه وایییییییییی پدرمو دراوردش هی زنگ میزد هی میگفتم بابا دارم میام ولی گوش نمیکرد که .

اون جا هم میرفتم شام می خوردم ..................اهان اینو بگم من واسه اولین بار تو عمرم غذا درست کردم ای وایییییییییییییییییییییی چرا تعجب میکنین از انگشت رها خانم یه هنری میباره یعنی ریزش میکنهرفتم از زنداداشم پرسیدم چه طوری کوکو درست کنم بعد اومدم کل اشپز خونه رو ریختم بهم واییییییییی انقدر مزه داد .. یه کوکویی درست کردم که داداشم مونده بود ..اصلا خودمم حال کردم .تازه نشستم کلی هم تزیینش کردم به داداشم دادم.ولی نه تشکری البته اون یکی داداشمو میگما .خلاصه هیچی نگفت و منم حرصی شدم و خواستم یه فیلیپینی واسش بیامولی با بزرگواری این جانب مساله حل شد

من دیگه باید برم فردا ازمون گاج دارم باید درس بخونم .

یا علی فعلا بای

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت21:4توسط رها | |

سلامممممممممم این سر فصلی که نوشتم حال کردین؟

اخه فردا عید غدیره و منم که سید هستم و یه جورایی روز منه دیگه!!!!!!!(چقدر از خود مچکر)

خلاصه زود باشین بیاین تبریک بگین البته بگما عیدیتون پیش من محفوظه نگران نباشین.

چند وقت پیش گفتم که عروسه دختر داییم بود وایییییییییییی انقدر مزه داد که نگین دنبال عروس رفتنمون خیلی باحال بود من تو ماشین برادر داماد نشسته بودم با داداشم و زنداداشم هی میرفتیم جلوی دامادو ماشینای دیگه رو میگرفتین خلاصه این برادر داماد تو هیابونی که عرضش خیلی کم بود انگاری که میدون باشه هی دور میزد و ما از ترس میمردیم.

ولی خیلی خوب بود و زود گذشت

ایشالا عروسی هایدیگه....

فردا انقدر کار داریم و مهمون داریم که نگو و نپرس دکوراسیون کل خونه رو تغییر دادیم اخه مهمونا زیادن و جا کم.کل مبلارو برداشتیم خونه شده عین مسجدانقدر بدم میاد این طوری .خلاصه فردا کلی کار هست و من زیاد نمیتونم بمونم و اپ کنم.پسبه خدا میسپارمتان دوستان(چه ادبی و لفظ قلم خودمم تعجب کردم)یادتون نره بیاین واسه عید دیدنی ها!!

یا علی. بای

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت20:33توسط رها | |

سلام دوستان خوب حال شما خوبه؟

بعد سه هفته پشت سر هم امتحان دادن بلاخره میخوایم ۳ روز خوش بگذرونیم...۵ شنبه عروسی دختر داییمه واییییییی چه حالی بده .ولی جالبیش این جاس که شنبه امتحان دارم ولی اشکال نداره به قول مدیر محترمموناین نیز میگذرد...

یه سخن گران بها از خواهران مدرسه ای.امروز مدرسمون واسه روز عرفه برنامه داشت و افطاری میداد .از ساعت ۲ و نیم اون جا بودیم تا ۷ ساعت ۷ شب هم با سه تا از دوستام (فرهناز "زهره"ساناز")اومدیم بیرون وایییییییی چقدر حال داد و خندیدیم توراه سیب زمینی خوردیم و من هم اومدم مغازه ی داداشم .خلاصه امروز روز خوبی بود .

دیشب کلی فعالیت هنری کردم:

از ساعت ۶ تا ۹ داشتم شعر و نثر میگفتم .بردم پیش معلم  ارایه هامون گفت خیلی خوبه .

از ساعت ۹ شب به بعد هم نشستم متن ادبی در مورد درختی در کویر نوشتم .اونم خیلی خوب شدم به قول دوستم خودمان خوشمان امد

نمیدونم واقعا چه رشته ای برم .دیشب فکر میکردم که چون خیلی به داستان نوشتن علاقه دارم برم رشته ی ادبیات داستانی ولی داداشم میگه که اصلا نمیتونی کار کنی و بازار کارش خوب نیست.واقعا نمیدانم که چه بکنم(چه مودبانه و ادبی گفتم)

الان باید برم .خیلی کار دارم .ببخشید که دیر دیر میام اپ میکنم .یا علی. بای

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت21:2توسط رها | |

سلام سلام حال شما؟؟Emoticonچطوره احوال شما؟؟اوا ببخشین یاد دوران طفولیت افتادم .Emoticonاین دو هفته که من نبودم چه ها کردین؟؟؟؟کار بد نکردین که؟؟ها ها ها؟؟خب من یه هفته رفته بودم مشهد...... واییی که چه مزه داد.اخه با مدرسه رفتیم

جمعه ساعت ۳ حرکت کردیم ...ولی چه حرکتی چشمتون روز بد نبینه.... قطار        درجه ی ۳ افتضاح.۱۹ ساعت تو راه بودیم .هم رفت هم بررگشت .تو قطار کلی زدیم و خوندیم و حال کردیم ساعت ۵ صبح نمیزاشتیم کسی بخوابه .رسیدیم اون جا ۹ صبح بود به خیال خودمون گفتیم الان میریم اون جا خستگی میگیریمو تو اتاقامون ولو میشیم .ولی..... یه سالن بزرگ گرفته بودم عین سر باز خونه با کلی تخت دونفره همه رو مثل چی.... فله ای ریختن اون جا .پدرمون در اومد ولی خو ش گذشت .همیشه خودمون میرفتیم بیرون خیلی حال میداد.یه بار منو دوستنم ساعت ۳ شب خواستیم از حرم برگردیم(اخه زایر سرامون نزدیک حرم بود تقریبا۹خلاصه همین که از حرم اومدیم بیرون وارد یه خیابون باریک شدیمSmileyکه خیلی هم تاریک بود .دورو بر خیابون پر معتاد و چاقو کش بود .منو دوستم دستای همو گرفته یودیم و مثل بید از تری می لرزیدیم .من با گوشی مثل دنگولا شماره ی ۱۱۰ رو گرفته بودم و نگه داشته بودم و دوستم هم شماره ی مدیرمون رو .خلا صه یه معتاده اومد جلو یصورتمون و یه چی گفت و ما هم در رفتیم اومدیم تو حرم .با کلی بدبختی دوستامون اومدن دنبالمون .وایییییییییییی خیلی ترسیدیم و بعدش خندیدیمدقیقا به همین حالت بودیم.....

روز بعد خودمون تنها تاکسی گرفتیم و بدون اجازه ی معلما بیخبر رفتیم الماس شرق!!!خلاصه داشتیم اون جا حال میکردیم و میخندیدیم که یه دفه ازقضا مدیرمونو دیدیم اونم یه کم دعوا کرد و بعد اروم شد و دوباره ما ول شدیم.

او اوه شهره بازیش خیلی مزه داد. واسه اولین بار تو عمرم ترن هموایی سوار شدم .داشتم التماس میکردم که نگه دارهولی وقتی پیاده شدم دیدم به اون بدی ها هم نبود.خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت .تو الماس شرق هم البته بیرونش با دوتا ادامس فروش دوست شدیمالبته کوچولو بودن .یکی اسمش محمد بود که کلاس سوم بود و اون یکی هم علیرضا که کلاس ۵ بود .خیلی با حال بودم .بیچاره ها هم درس میخوندم هم کار میکردن تو اون سرما.کلیهم ازشون ادامس گرفتیم.

موقع رفتن هم از ما جدا نمیشدن که هی دنبال ما می اومدن دیگه به التماس کردن افتاده بودیم .دیگه با چند تا عکس گرفتن ازشون راضیشون کردیم که برن.

خلاصه تو قطار موقع برگشت انقدر خسته بودیم که بیشتر همشو خوابیدیم

اینم از مشهد رفتن ما.بای

نظرررررررررر فراموش نشه دوستای خوفم

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت19:16توسط رها | |

سلام دوباره .من اومدم .ببخشیدا اخه دیروز تو مدرسه بودم نمیتونستم زیاد اپ کنم معلممون گیر میداد.

خب تو این چند روزه یه عروسی داشتیم و یه تصادف....

واییییییییییییییییییییی اول برم سر جزییات تصادف ....Smiley

با چهار تا از دوستانم داشتیم ار چهرراه در میشدی.البته بگما من ادم با مققراتی هستم چراغ قرمز بود ولی اخر چهارراه یهو سبز شد .من فقط فهمیدم چرخ سانتافه یه اون سنگینی از روی پام به کل رد شد.

واییییییییییییییی یه دفه افتادم کنار خیابونحالا هییییییییییی گریه میکردم .همه دورو برم جمع شده بودن و به اون دختره راننده فحش میدادن.

منم که داشتم از پا درد میمردم .خلاصه یه ماشین گرفتن و منو اوردن خونه و از اون ور هم بیمارستان و عکسو....

واییییییییییی جای بدسش اینجاست که تو بیمارستان داشتم گریه میکردم و منتظر نوبت منشی دکتر بودیم خلاصه یه دفه دیدم منشی  اومد بره یه طرف دیگه از رو پای منه بدبخت رد شد.

نبودید ببینید که چه جیغی کشیدو.

ـخانممممممممممممممممممممم مگه پای منو نمیبینی؟؟؟Rolling Pin(این دقیقا قیافه ی من بود!!!!!)

ـ ای وای ببخشید این پای شما بود ؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه اینم از جریان پای من.البته الان بهتر شدم .

حالا بریم سر عروسی

وایییییییییییییییییییییییی چه عروسی ای بود .حسابی خوش گذشتش.نصف مهمونا ایرانی بودن  و نصف دیگه که خانواده یعروس بودن آلمانی.وای پدرمون درومد تا با اینا یه ذره انگلیسی حرف بزنیم .کلا خیلی با حال بود عروسی پسر خالم .کلی خندیدیم لا این مهمونای عروس.

من دیگه برم .

باید درس بخونمبای

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت14:35توسط رها | |